ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

164

قصص الانبياء ( فارسى )

نه چنان روشنايى كه از علتى باشد . و بعضى گفته‌اند نورى از كف موسى بتافتى چنان كه همه خلق را چشم خيره گشتى كه هيچ نتوانستندى ديدن مگر او كه از هيچ چيز نترسيدى . من غير سوء ، يعنى بصره ، يعنى كه چشم موسى خيره نشدى و ديدارش را بازنداشتى ، پس اين دو حجّت محتسب ترا كه كس غلبه نتواند كرد ، و حجّت پيغامبرى تو اينست اگر كسى از تو حجّت خواهد . پس موسى گفت آلهى مرا گرامى كردى بكلام خويش و معجزه دادى اكنون چه فرمايى ؟ امر آمد كه يا موسى برو و فرعون را به من خوان « 1 » و دعوتش كن ، چنان كه خبر داد كه وى طاغيست . قوله تعالى : اذْهَبْ إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى . « 2 » موسى گفت آلهى حاجتها دارم . ندا آمد كه بخواه . گفت : رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي . « 3 » دل مرا گشاده كن و دريابندهء علم و حكمت كن و دلتنگى از دل من بيرون كن ، و حكم و صبرم كرامت كن ، وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي . « 4 » و اين‌بار رسالت و نبوّت بر من سبك گردان و گشاده كن ، وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ ] a 27 [ لِسانِي « 5 » و گرفتگى از زبان من بردار . زيرا كه سر زبانش سوخته بود بخرد [ ى ] كه تا سخن گران‌تر گفتى . يَفْقَهُوا قَوْلِي . « 6 » و گفتار مرا دريابنده كن و فهم كننده گردان . وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي « 5 » از آن جهت را گفت . اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي . هارُونَ أَخِي . « 7 » و يارى ده مرا از اهل من برادرم هارون را ، و جاى ديگر گفت : فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً يُصَدِّقُنِي « 8 » كه پيش روى و خليفتى كند مرا و راست‌گوى دارد مرا و آنچه من گويم مرا رد نكند . وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي . « 9 » و در پيغامبرى او را شركت ده با من تا عبادتهاى بسيار كنيم . قالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى . « 10 »

--> ( 1 ) - برو بفرعون و او را به من خوان ( 2 ) - طه 24 ( 3 ) - طه 25 ( 4 ) - طه 26 ( 5 ) - طه 27 ( 6 ) - طه 28 ( 7 ) - طه 29 - 30 ( 8 ) - القصص 34 ( 9 ) - طه 32 ( 10 ) - طه 36